سلام
بچهتر كه بودم انگار واقعن دنيا بزرگتر بود،همه چيز برام مهم بود و هر اتفاقي برام مثل يه چيز باشكوه بود و كلي جدي ميگرفتمش،مثلن وقتي بابام ميگفت قراره فلان روز بريم سفر از چند روز قبل مقدمهچيني ميكردم و وسيله جمع ميكردم و كلي خوشحال بودم.
يه دكه روزنامهفروشي نزديك خونهي ما هست،قبلن كه تا اونجا ميرفتم احساس ميكردم خيلي راه رفتم و نصف عالم رو طي كردم و بايد كلي هم خسته شده باشم؛از خونمون تا خونهي مادربزرگم كه ديگه بيشترين فاصله بود!!
ميگن آدما بزرگ ميشن،نميدونم اين خوبه يا بد ولي بزرگ شدن باعث شده از خيلي چيزاي (حالا)بيخود ديگه نتونم لذت ببرم.
حالا از راه ميرسم خونه و با همون لباس تنم راه ميفتم براي سفر و حتي ساك خودمم جمع نميكنم و يكي ديگه برام اينكارو ميكنه؛حالا مسافتي هزاران برابر خونه تا دكهي روزنامهفروشي رو پياده ميرم ولي فكر ميكنم هيچي نبوده! حالا وقتي مي شينم پشت فرمون نمي فهمم زمان چهجوري ميگذره كه ميرسم به خونهي مادربزرگم.
دنيا كوچيك شده يا ما بزرگ شديم؟ كدومش؟
فيلم "بازگشت" يكي از بهترين فيلمهاي سالهاي اخير است كه تصميم گرفتم به آن بپردازم. فيلم صحنههايي داره كه ميتونم به جرئت بگم جزو بهترين صحنههاي سينمايي عمرم هستند،مثل صحنهي آغازين فيلم و فيلمبرداري خيره كنندهي بالاي اون دكل با موسيقي حيرتانگيز كه مو رو بهتنم راست كرد. بازگشت شايد اشاره به بازگشت پدر بعد از 12 سال داشته باشه ولي من فكر ميكنم كه ميتونه بازگشت انسان (پسرها) به زندگي باشه، زندگياي كه با اومدن پدر بظاهر مستبد اونا رو آمادهي مواجهه با جهان پيرامون كرد. متن زير ترجمهايه از يك متن انگليسي كه در بررسي فيلم نوشته شدهبود و بنظرم متفاوت و جالب اومد؛ اميدوارم بپسنديد و نظر بديد.
روسيه تعدادي از بهترين فيلمسازان قرن بيستم را معرفي كرده است؛آندري تاركوفسكي،سرگي آيزنشتاين،گئورگي كزينتسف و سرگي پاراديانوف.هاليوود(به استثناي اورسن ولز،استنلي كوبريك و ترنس ماليك)در برابر اين غولها خيلي كوچك بنظر مي رسد. آندري زوياگينتسف پا جاي پاي اين بزرگان گذاشته است. نماي آغازي شما را بياد تاركوفسكي و نماهاي غمبار و تهي كزينتسف مياندازد. فيلم در ابتدايي ترين مرحله مي تواند بعنوان شرح وقايع دو پسربچه تفسير شود كه سفري يكهفتهاي همراه با پدر خود داشتهاند كه بطور استعاري روند گذار آنها را از كودكي به بزرگسالي تسهيل كردهاست.درسطحي پيچيدهتر ميتوان آنرا بعنوان فيلمي سياسي-پدر بعنوان نشاندهندهي اتحاد جماهير شوروي كمونيست و نماد سقوط دولت شوروي-تعبير كرد. دو فرزند مرد هم ميتوانند نمادي از اجتماع باشند كه يكي نمايندهي بخش مطيع شده است و ديگري شورشي و عليه سيسستم و خواستار آزادي و دموكراسي است و اينكه امروز هر دو قشر شهروندان اتحاد جماهير شوروي سابق آرزوي سرزمين پدري(FATHERland)خود را بدلايل مختلف دارند.
حتي در سطحي ديگر فيلم به ما مجال تفاسير مذهبي را هم ميدهد. پدر گويي نمايشدهندهي مسيحياست كه براي كمك به جهانيان آمدهاست و در روند دعوتش در ميگذرد و مورد قبول هر دو دستهي كساني كه به او اعتقاد داشتند و نداشتند واقع ميشود. فيلم بطور پراكنده سرنخهايي دارد كه موجب اين تفسير شدهاند: نماد ماهي، طوفان در دريا، راه رفتن روي آب (بوسيلهي پسرها)،هفته در يكشنبه تمام ميشود (روز رستاخيز مسيحيان)،دير كردن پسرها در بازگشت از دريا و تنبيه متعاقب آن (مسيح هم پيروانش را براي خواب ماندن تنبيه كرد)، مورد قبول واقع شدن بواسطهي مرگ،اولين صحنه از پدر تشبيه شدهاست به مسيح مصلوب (و همچنين نماهاي پاياني پدر )،شام آخر (در خانه)،غسل تعميد بوسيلهي باران،نام آندري (پسر بزرگتر) اشاره به حواري آندرو دارد،برگهاي زير ماشين مثل برگهاي نخل در ورود عيسي به اورشليم....و اين ليست ميتواند ادامه داشته باشد. يك دليل آنست كه اكثر روسيها عميقن بطور فردي مذهبي هستند. همين الان كسي ميتواند ادعا كند كه همهي اينها تصادفي هستند و هيچگونه ارجاع مذهبي و انجيلي در فيلم وجود ندارد.درخشش "بازگشت" و فيلمهاي چهار كارگردان روسي نامبرده بسيار برجسته است زيرا آنها ميتوانند در سطوحي مختلف سرگرم كننده باشند و از اين جهت شما را در چندين دهه پس از ساختشان نيز جذب ميكنند.
مانند تاركوفسكي كه مرثيهي باخ را در "سولاريس" استفاده كرد،زوياگينتسف همچنين از مرثيهي موتزارت در "بازگشت" استفاده كردهاست كه موجب تاكيد بر روي روح غمبار داستان شدهاست و به آن وجهي الهي دادهاست. باران ناگهاني و صداي قطار چيزهاي جديدي نيستند-تاركوفسكي از آنها در "استاكر" استفاده كردهاست بنظر ميرسد "بازگشت" بازگشتي است به تصورات مسيحي-ماركسي تاركوفسكي و كزينتسف.فيلم رنگي است- با اينحال رنگها محدود به ماشين قرمز رنگ هستند. كزيتنسف از رنگي برداشت كردن فيلمهاي "هملت" و "شاهلير" سر باز زد؛همچنين تاركوفسكي معمولن از تهمايههاي سوبيا(sepia) استفاده ميكرد.
حقيقت تكاندهنده اينست كه بازيگر نقش برادر بزرگتر چند ماه بعد از ساخته شدن فيلم درگذشت.
اين فيلم مهيج،سرد و قوي موفق شد شير طلايي جشنوارهي ونيز را در سال2003 بدست آورد. بر اثر تصادف،دقيقن 40 سال پيش جشنوارهي ونيز "هملت" كزينتسف را مفتخركرده بود.درخشش "بازگشت" فراگير است-بازيها،كارگرداني،فيلمبرداري؛تدوين و...
اين اثر ميتواند در كنار شاهكارهاي تاركوفسكي و ديگر بزرگان سينماي روسيه قرار گيرد.
در بخش اول بحث به مبانی نظریه ی هولوگرافیک در فیلم پرداختم و حالا ادامه ي بررسي فيلم و تطابق عناصر آن با نظريه ي هولوگرافيک.
چند وقت پش در يک نظريه ي روانشناسي خواندم که در واقع تمام اجزايي که شما در روياي خود مي بينيد نسخه اي از خود شما هستند! ما در اين نوشته تفسير جديدي از رويا ارائه داديم و حال اگر با اين تفسير جلو برويم مي توان ديد که اين ايده در مورد اکثر قريب به اتفاق فيلم صدق مي کند؛ براي مثال موجود هولناک پشت ديوار که باعث مردن دن مي شود بازتابي از خود دايان است ، دايان که در رسوران و در زمان بستن قرارداد با قاتل چهره ي دن را مي بيند و اين طور به او القا مي شود که دن به نيت پليد او پي برده است و تجسم اين عمل پليد در سطح ديگري ( زاويه ي ديگري ) خود را بصورت موجودي زشت نشان مي دهد يا در جاي ديگر با توجه به قرينه سازي هاي فيلم ( و باز هم طبعن نه بطور قطع ) متوجه مي شويم که دايان رابطه اي نامشروع با کارگردان داشته است؛در فيلم چيزي نمي بينيم ولي اگر تصاويري که از متل کثيف آدام کشر نشان داده ميشود را در کنار تصاوير اتفاقات داخل خانه ي آدام کشر قرار دهيم به اين نتيجه ميرسيم و اين به آن دليل است که دايان بايد نشاني از آن تصاوير در ذهن ( سطحي از واقعيت ) داشته باشد تا بتواند در يک هولوگرام ( واقعيت ) ديگر بازتابي از آن را ببيند. از نظر من داستان فيلم تشکيل شده است از يک هولوگرام بزرگ با مرکز دايان و تعدادي هولوگرام کوچکتر و جانبي از فرعيات که همگي به به هم متصلند و اين همه نشانگر به هم پيوستگي عظيمي است که در نظريه ي هولوگرافيک به آن اشاره کرديم. مي توان قرار گرفتن ريتا در ابتداي فيلم در موقعيتي مشابه دايان را هم به اين وسيله توجيه کرد. و اما جعبه ي آبي که در تفاسير گوناگون از نظر رنگ و مکانهاي قرارگيري حرفهاي زيادي در موردش زده شده؛ بارها ديده شده که اشيا، مفاهيم و حتي اشخاص گوناگون در چند مکان-زمان مختلف ديده شده اند و بديد ما ديده شدن اين ها به معني ظاهر شدن از هيچ قلمداد شده اند مثلن از غيب ظاهر کردن هاي ساي بابا-عارف فراروان معروف هندي- که ميليونها نفر تا بحال کارهاي او را ديده اند.در فيلم سه بار جعبه ي آبي را ميبينيم يک بار در Silencio Club، با دوم در دست ريتا که به محض باز کردنش توسط کليد آبي واقهيت جاري در فيلم وارد سطحي ديگر مي شود و بار سوم که از ديد اکثر بيننده ها پنهان مانده در انتهاي فيلم و وقتي است که دايان کشوي ميز را براي برداشتن اسلحه باز مي کند و ما جعبه ي آبي را در کشو مي بينيم و بنا به همين تصوير است که می شود گفت نمي توان ماهيت رويا-واقعيت را براي فيلم در نظر گرفت.
پس بدین ترتیب خلاصه ی بحث این می شود که در دیدگاه هولوگرافیک فیلم بلوار مالهالند نشان دهنده ی سطوح هولوگرافیکی مختلف واقعیت است که دو رو یا حتی چند روی یک سکه هستند. در ضمن در نوشتن این مطلب از کتاب "جهان هولوگرافیک" نوشته ی مایکل تالبوت و تر جمه ی داریوش مهرجویی استفاده شده است.
جهالتهای مرا ببخشید.منتظر نظرهای شما هستم.
امروز ميخوام از چيزايي بنويسم که لحظات بياد موندني رو برام رقم زدن از فيلم ها،موسيقي ها يا چيزاي ديگه شايد شما هم تو بعضيا با من هم عقيده باشين. شما هم بگيد چه چيزايي براي شما اينجوري تکون دهنده بودن....
**ميخواستم تيکه هايي از فيلم لئون که تکونم دادن رو بگم که ديدم خيلي زياد ميشه بنابراين
"فيلم لئون"!
**در مورد فيلم جاده ي مالهالند هم همين نظرو دارم ولي ميگم "تيراژ آغازي و پاياني فيلم
جاده ي مالهالند"
**يه آهنگ بيادموندني از گروه پينک فلويد.....Wish you were here مخصوصن تو
اجراي P*U*L*S*E
**بازم پينک فلويد ولي اين بار فقط ديويد گيلمور و آهنگ "murder"
**آهنگ numb از گروه لينکين پارک
**لحظات آغازين فيلم eyes wide shut
**دو تا تيکه از فيلم heat (باور کنيد ترجمشو نميدونم!) :
1)صحبت دنيرو با اون دختر کتابفروش که تو زمينه ي لس آنجلس نشستن
2)جايي که اشلي جاد ول کيلمر رو فراري ميده با حرکت دست
**قسمتي از فيلم روزي روزگاري در آمريکا که بچه ها از يه کوچه که پل بروکلين هم پشتشه
ميدون و موسيقي جادويي موريکونه هم داره ميره
**قسمتي از فيلم بيد مجنون که پرويز پرستويي روبروي استخري تو فرانسه نشسته و داره با
خدا حرف ميزنه
**يه بخش از ساندترک فيلم بابل که اسمش هست Deportion و تو فيلم با صحنه ي پرواز
هلي کوپتر همراهه که حتي مستقل از فيلم هم عاليه
** قسمتي از 21 گرم که خبر مرگ خانواده ي ناومي واتس رو بهش ميدن و بازي حيرت
انگيزش
**صحنه ي شليک جو پشي به گارسون توي فيلم goodfellas
**رانندگي ال پاچينو با فراري توي بوي خوش زن
**run forrest......run (گرفتيد ديگه؟!)
**سکانس پاياني stalker
**کات تاريخي استخوان به فضاپيما توي2001 : يک اديسه ي فضايي
**رسيدن ويتو آندوليني(کورلئونه) به آمريکا توي فيلم پدرخوانده(کلّن پدرخوانده!!)
**تعقيب و گريز برد پيت و قاتل(!) توي SE7EN
** صحنه های مربوط به امیلی توی فیلم امیلی پولن
پ ن1 : فکر کنم خيلي زياد شد! ولي تازه کليشو نگفتم...شما هم بگين
پ ن2 : ادامه مطلب مالهالند هم داره آماده ميشه!

سلام
برنامه ي مثلث شيشه اي چند شب پيش ناگهاني(!)تموم شد. حرف هاي زيادي در رابطه با پشت صحنه ي اين اتمام توي رسانه هاي چاپي و اينترنتي زده شد. امّا من ميخوام در مورد جهت گيري بشدّت تابلوي اين برنامه در دعوت از مهمانهاش حرف بزنم؛ در بحثي دوستي از جهت گيريهاي تابلوي اخبار 20:30 در جانبداري از دولت نهم و کوبيدن اصلاح طلبان حرف مي زد و خيلي هم شاکي بود و بنظر من تاحد خيلي زيادي هم حق داشت ولي در مورد برنامه ي مثلث شيشه اي اين حرف ها(البته در جهتي ديگر)بيشتر صدق ميکنه!اين آقاي رشيدپور درست در مقطعي که بدليل مشکلات اقتصادي و معييشتي بايد رسانه حرکتي در جهت تعديل فضا بکنه مياد و تنش رو بيشتر ميکنه؛ مهمان هايي مثل محمد هاشمي، مهدي کروبي(که مثل هميشه با حضورش و حرفهاي ارزشمندش کلي باعث انبساط خاطر ملت شريف ايران شد!)، مهندس عبدالعلي زاده و...که هر آدم پرت و بي خبري هم از دليل اين دعوت ها آگاهه.حالا مقايسه کنيد گفتگوي عبدالعلي زاده رو با گفتگوي علي اکبري و حرف هاي مجري رو در مقابل هر کدوم.حالا کسي ديگه توجه نمي کنه که اين آقاي عبدالعلي زاده که بيرون گود نشسته چرا در زمان خودش استيضاح شد، چرا؟ حالا کسايي ميان و ميگن که چرا روحيه ي نقدپذيري تو جامعه نيست و چرا اين برنامه تعطيل شد (و اگه فرض هاي اول صحبت رو درست بگيريم) حرفشون هم کاملن درسته و اين انتقاد جدي به سياستهاي اعمال شده در اين زمينه وارده ، ولي حافظه ي ملت ايران فراموش نمي کنه اتفاقاتي رو که در زمان پخش سريال نقطه چين از شبکه ي سوم سيما در زمان دولت اصلاحات افتاد و تا مدت ها طنز تلويزيوني اخته شد و بنظر حضرات عين نقدپذيري بود و در حال حاظر مدينه ي فاضله فرض ميشه.رشيدپور هم از ابتداي کار با تيتراژ معني دار پايان برنامه کاري کرد که اين مسائل جدي تر ديده بشن. در هرحال بهتره بجاي تخريب گري روحيه نقادي داشته باشيم؛ فرقي نمي کنه که در چه زماني و چه دولتي بسر مي بريم اين رفتار ماست که در سنگر حق يا باطل بودن ما رو مشخص مي کنه.
قرار شده که بپردازم به دنياي ديويد لينج و تصميم گرفتم که با بهترين فيلم بلند لينچ از نظر خودم يعني "بلوار مالهالند" شروع کنم.
فيلم
محصول سال 2001 است و اگر بشود در ژانري قرارش داد به ژانرهاي درام /
رمزآلود / مهيج تعلق دارد.خلاصه ي داستان بدين شرح است که زني براي
بازيگري وارد لس آنجلس مي شود و زني ديگر هم که از تصادف جان سالم بدر
برده و دچار فراموشي شده در برخورد با او سعي در پيدا کردن هويت خود دارد.
در بررسي اثر اما با مفاهيمي بسيار پيچيده تر از ظاهر ماجرا برخورد مي
کنيم.اصولن در پرداختن به آثار سورئال (همچون آثار ديويد لينچ) نوشتن
تحليل خاص بر اثر کاري بيهوده است.اين آثار تحليلهاي بي شماري را در خود
نهفته دارند که دو مخاطب با توجه به شرايط خود ممکن است برداشتي کاملن
متفاوت نسبت به آن داشته باشند.پس گفته هاي بنده در متن حاضر برداشتي
کاملن شخصي مي باشد که طبعن خالي از اشکال هم نيست.من در پي مطالعاتي که
بر اين اثر داشتم تحليلهاي بسياري (و همانطور که گفته شد گاهي کاملن
متناقض )از آن خوانده ام و به اين نتيجه رسيدم که بررسي اين اثر از ديدگاه
علمي-فلسفي هم به نحوي جزو تحليلهاي کم ياب است و هم بدلايلي که در متن به
آن اشاره مي شود در برگيرنده ي بسياري از جنبه هاي پنهان مانده در ديگر
تحلیل ها دارد.
من قصد دارم"بلوار مالهالند"را در بستر نظريه ي
هولوگرافيک که بطرز شگفت انگيزي با اثر همخوان است بررسي کنم.طبق نظريه ي
هولوگرافيک يک تصوير هولوگرافيک از تاباندن نور ليزر با زواياي مختلف بر
روي فيلم بدست مي آيد و هر لايه هم تنها از طريق همان زاويه خوانده مي شود
و بدين ترتيب در يک فيلم (بستر) هولوگرافيک در لايه هاي مختلف اطلاعات
مختلفي ذخيره مي کنيم.از ديگر خصوصيات يک تصوير هولوگرافيک اينست که هر
جزء کوچک يه تصوير هولوگرافيک خصوصيات تصوير کامل خود را دارد!
حال
بپردازيم به تطبيق و نتيجه گيري در قالب فيلم؛ در فيلم ما چهار(دو؟) شخصيت
اصلي داريم که عبارتند از زوج هاي بتي-ريتا و دايان-کاميلا که زوج اول را
در 2/3 ابتدايي و زوج دوم را در ادامه ي داستان مي بينيم.در قسمت اول بتي
دختري ايست شاداب که بدنبال شهرت به هاليوود آمده و ريتا زني ضعيف و آزرده
است که در پي يک حاميست که به او کمک کند و به بتي پناه مي آورد، بتي هم
به او کمک مي کند و آن دو در گذر زمان هرچه بيشتر به هم نزديک مي شوند و
درست بعد از لحظاتي که اوج لذت با هم بودن را حس مي کنند در پي احساسي
دروني ريتا بتي را به مکاني به نام Club Silencio مي برد (يادآور لحظاتي
اين چنيني در فيلم"بزرگراه گمشده"که در مقابل کلبه اتفاق مي افتد و
اتفاقات بعد از آن)و در آنجاست که به عقيده ي خيلي ها مرز بين واقعيت و
رويا در فيلم محسوب مي شود ولي در بررسي من نقشي ديگر به عهده دارد. در
ادامه مي بينيم که نام شخصيت هاي بتي-ريتا بترتيب به دايان-کاميلا تغيير
مي يابد و گويي با انسان هاي ديگري طرفيم!که در آن جريانات نقش حامي و
حمايت شونده براي دو معشوقه عوض مي شود و کاميلا در نقش زني قوي ظاهر مي
شود که گويا ديگر تمايلي به ادامه ي رابطه با دايان ندارد و با يک
کارگردان ازدواج کرده و باعث برانگيختن حسادت دايان شده دايان هم با
استخدام يک قاتل سفارش قتل کاميلا را مي دهد و در پايان هم بخاطر عذاب
وجدان خودکشي مي کند.
اگر کمي با نظريه ي هولوگرافيک در حوزه ي ذهن
آشنا باشيم به اين نکته واقفيم که ذهن ساختاري هولوگرافيک دارد و اين بدين
معناست که تمامي خواص يک ساختار هولوگرافيک را دارد از جمله نحوه ي ذخيره
ي اطلاعات در آن. در حقيقت اين ايده ي فرويد که روياها از ضمير ناخودآگاه
سرچشمه مي گيرند هم گوياي اين مطلب است که اطلاعاتي که در طول بيداري(؟)
در ذهن ثبت مي کنيم به نحوي متفاوت در رويا به سراغمان مي آيند.اما بحث در
اينجا اينست که آيا در فيلم همينگونه است؟!جواب منفي است؛ يعني بنظر بنده
خواب و بيداري اصلن در اين اثر مطرح نيستند که بخواهيم قسمت خواب و بيداري
را از هم تفکيک کنيم بلکه جهان تصوير شده در فيلم هم جهاني هولوگرافيک است
با تمام خصوصيات آن و اين ما هستيم که در مقام بيننده به اين دنيا (ذهن
مولف) راه پيدا مي کنيم.در واقع لينچ با گرداندن زاويه ي دستگاهي که اين
ساختار هولوگرافيک را رمزگشايي مي کند در هر قسمت بخشي از اطلاعات را در
اختيارمان قرار مي دهد!اين بدان معني است که ما به هيچ وجه شاهد دو چيز
نيستيم و اتفاقات درون فيلم در واقع درجات مختلفي از يک حقيقت هستند و در
جهان هايي موازي صورت مي گيرند.
طبق نظريه ي هولوگرافيک تمام موجودات
جهان از يک هم بستگي ماهوي برخوردارند که اين هم بستگي در لايه ي اصيل نظم
(نظم مستتر) برقرار است و در واقع آن چيزي که ما از آن به عنوان نظم در
جهان نام مي بريم چيزي نيست جز نظم نامستتر؛ در عالم رويا (اگر چيزي
بعنوان رويا باقي مانده باشد!) ما وارد آن نظم مستتر مي شويم و هر يک در
حد توان خود در آن دست به برقراري ارتباط مي زنيم که با توجه به اينکه در
نظم مستتر از هم بستگي با بقيه ي جهان برخورداريم عجيب نيست که خود را در
ارتباط هاي گاه عجيب مي بينيم.هر وقت هم سایشی بین دو جهان موازی بوجود
بیاید لایه های حقیقت با هم برخورد می کنند و این پدیده ایست که از آن با
عنوان الهام یاد می کنیم (جعبه و کلید آبی و اتفاقات Club Silencioرا به
یاد بیاورید) و این چالش ایجاد می کند.در طول فیلم بارها شاهد این لحظاتِ
(بظاهر) گنگ هستیم که سطوح جداگونه ی واقعیت در هم تداخل پیدا می کنند که
نمونه ی اعلای آن حرف های شخصیت "جادوگر"در Club Silencio است که
می گوید:

هیچ گروهی نیست.....همه چیز نوار ضبط شده است و ...
که
خود بوضوح با این نظریه هماهنگ است بدین صورت که گویی لینچ رو به ما کرده
و می گوید که تصاویری که می بینید تنها حضور نوار ضبط شده (سطحی از
واقعیت) در سطح کنونی (سطحی دیگر) است و از طرفی دیگر به دیدگاه
جبرگرایانه ی کارگردان هم پهلویی می زند که در آثار پیشین حداقل به این
وضوح دیده نشده بود.
ادامه دارد
