تبليغاتX
هرکی هرکی
پرسپولیس قهرمان شد!
سلام

دقایقی پیش تیم محبوبم قهرمان شد و اومدم به عشق آسد افشین قطبی(سلطان جدید پرسپولیس) آپدیت کنم.

2 نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 6:37 PM  توسط احسان  | 

علي سنتوري؛ پيانوي مدرن و سنتور سنتي

 

شايد در اواسط دهه هفتاد بود که موجي از يک جريان فکري شدت گرفت که بيش از هر چيز درصدد آميزش يا نزديک کردن سنت و مدرنيزم بود. بروز شعارهايي با مضاميني از قبيل مردمسالاري ديني، جامعه مدني مذهبي، روشفکر ديني و ... بيش از هر چيز شاهدي بر اين مدعاست. تفکري که فارغ از قضاوت بد يا خوب آن و جداي از موفقيت يا شکستش براي مدت زماني فضاي کلي جامعه را معطوف به خود کرده بود.
سنتوري شايد در نگاه اول فيلمي به نظر برسد که زاواياي شخصيتي انسان ها را به چالش مي کشد، ولي بدون ترديد در لايه هاي پنهانتر خود و فراتر از همه افت و خيزهايش، سرگرم بررسي و تحليل همين موضوع است که اصولاً مي توان پيوندي ميان سنت و مدرنيته برقرار کرد يا خير؟ که البته فيلم پا فراتر از طرح يک پرسش مي گذارد و در اين زمينه به نتايجي نيز مي رسد و يا به عبارتي به قضاوت مي نشيند و حکم خود را نيز در اين زمينه صادر مي کند.

با بررسي نمادهاي به کار گرفته شده در فيلم به نتايج جالبي مي رسيم. سمبلها با ظرافت ديد هنرمندانه اي انتخاب شده اند. نمادهايي که در رأس آنها دو ساز قرار دارند، يکي از خانواده سازهاي سنتي به نام سنتور که تشابه کلامي آشکاري با واژه سنت دارد و ديگري پيانو که هر چنداز خانواده سازهاي کلاسيک است اما به خوبی آشکار است که موسيقي کلاسيک، موسيقي جهان روشنفکري و پيانو ساز مادر در اين حوزه و موسيقي غربي است.
آنچه مشخص است نقش بارز اين دو ساز در شکل گيري دو شخصيت اصلي فيلم است. کاراکتري که علي و هانيه در کنار اين دو ساز پيدا مي کنند بيش از هر چيز تلاش فيلم براي به تصور کشيدن تاثيري است که هر کدام از اين دو تفکر به زعم کارگردان بر انسان ها مي گذارند. علي سنتوري فردي با ريشه هاي سست خانوادگي، با برداشتي سطحي و مطربي از موسيقي، انسان معتاد، الکلي و بي انديشه که خريداران هنرش فقط مجالس عروسي و مهماني هاي عاميانه هستند و تاثير هنرش بر ديگران نيز بيش از به رقص درآوردن و لذت هاي لحظه اي و زود گذر و سطح پايين نيست. اما پيانو درست در نقطه مقابل مي ايستد و طبعاً هانيه نيز در کنار پيانو انسان ديگري مي شود. گروهي که هانيه آن را همراهي مي کند هنرش را در محافل لهو و لعب ارائه نمي کند. اين گروه با اهداف انسان دوستانه و در اجتماعات خاص به اجراي برنامه مي پردازد. شنوندگان يا مخاطبان هانيه و گروه هنري اش به هيچ عنوان سطح عامه مردم نيستند بلکه گروهي از انسان هاي فهيم جامعه هستند که نوع رابطه اي که با موسيقي برقرار مي کنند به گونه ديگري است. آنها هرگز به دنبال لذتهاي سطحي موسيقي نيستند بلکه با آثار برجسته موسيقي کلاسيک ارتباط برقرار مي کنند و بر خلاف شنوندگان سنتور علي، بسيار متمدنانه و با فرهنگ به شنيدن موسيقي مي نشينند.
برخورد و تعامل دو شخصيت اصلي فيلم با يکديگر در اصل برخورد و گفت و گوي سنت است با مدرنيته. تمام اتفاق هايي که ميان اين دو رخ مي دهد نيز نمايش و قضاوتي است که فيلم از اين رابطه و گفت و گو ارائه مي کند. نمايش اعتياد يا بيماري و زوال علي سنتوري و از سويي ديگر اعتراض و برخورد هانيه است با شرايط که هرچند شايد مخاطب را در نگاه اول به هانيه بدبين مي کند ولي در اصل برخورد بالغانه و سير رو به رشد تفکر مدرن را نشان مي دهد.که نمي تواند خود را پايبند و گرفتار رکود و درجازدن سنت کند. سنتي که از ديد فيلم تغيير نمي کند و تبلورش در فيلم اعتياد علي است که قادر به ترک کردنش نيست.
در سراسر فيلم هانيه به عنوان نماد روشنفکري بارها و بارها در برخورد با علي سنتوري در موقعيتي فراتر و قدرتمندانه تر قرار مي گيرد. به عنوان نمونه در صحنه اي که هانيه خود را براي يادگرفتن سنتور علاقه مند نشان مي دهد، نشانه اي از باز بودن و پذيرش بالاي تفکر مدرن است که اساسا هر تفکري را مي پذيرد و بررسي مي کند بي هيچ تعصب و پيش فرضي و در عين حال هيچ لزومي نمي بيند که توانمندي و داشته هاي خود را نيز آشکار کند. اين حس را به خوبي مي شود در صحنه اي که علي براي اولين بار هانيه را پشت پيانو مي بيند و از مهارت او آگاه مي شود دريافت. جايي که انگار علي سنتوري با همه هنرش به تمسخر گرفته شده است.
از نگاه فيلم علي سنتوري به عنوان نماد تفکر سنتي ويژگيهاي بيمار گونه وجودي خود را نه تنها در ابعاد جسماني به عنوان يک معتاد بلکه از نظر روحي نيز به کرات نمايش مي دهد. بدبيني هاي مکرر و وابستگي بيمارگونه اش به هانيه يا نحوه برخوردش در فضاي خانواده به خوبي مبين اين نکته است.
از جمله ديگر صحنه هايي که موقعيت برتر هانيه را نسبت به علي سنتوري نمايش مي دهد لحظه يا صحنه اي است که هانيه براي خداحافظي به سراغ علي سنتوري مي رود. لفظ "علي جان" که هانيه به کار مي برد بيش از آني که مهرآميز به نظر برسد خبر از آرامش ، خونسردي و بي تفاوتي او در برخورد با کسي است که روزي همسر او بوده. در اين صحنه شخصيت قدرتمند هانيه است به آشکارا به نمايش گذاشته مي شود. شخصيتي که وابسته نمي شود و رها است و در عين حال مي تواند کسي را که با او شديدترين تنش ها را داشته است علي جان خطاب کرده و حتي با او خداحافظي کند در حالي که علي سنتوري از هم پاشيده و خيابان خواب آنچنان متزلزل و پر از ترس است که با ديدن هانيه وحشت زده از صحنه مي گريزد گويا حتي توان رو به رو شدن با او را ندارد.
از ديگر ويژگيهايي که فيلم در شخصيت علي سنتوري به عنوان نماد تفکر سنتي قرار مي دهد تعصب بيش از حد او به سنت است که در فيلم با سنتور متجلي مي شود. اين موضوع را در دو صحنه از فيلم مي توان ديد يکي در صحنه اي زد و خورد در مهماني که فرد مهاجم اقدام به شکستن سنتور مي کند و علي فرياد مي زند " به سنتورم چي کار داري نامرد" و يا در مشاجره با هانيه زماني که او کاهو را به سمت سنتور پرتاب مي کند و علي مي گويد "به سنتور چرا مي زني؟" به نظر مي رسد برخورد خشن علي با هانيه بعد از اين صحنه، مي تواند اشاره فيلم به تعصب ، کم تحملي و خشونت سنت گرايان باشد.
فيلم در پايان کار خود، سرانجام اين جدال را به شکلي مشخص مي کند که سنت به حاشيه و به جايي مي رود که جايگاه بيماران روحي است. از نگاه فيلم، علي سنتوري به نشانه نماد تفکر سنتي نياز به شوک مغزي دارد چرا که بيش از حد بيمار و عليل شده. در حاليکه هانيه سرزنده و شاد به آغوش دنياي مدرن پر مي کشد. حکم نهايي سنتوري مبين اين پيام است که ازدواج ميان اين دو تفکر غير ممکن است چرا که تفکر سنتي توان و ظرفيـت همنشيني با تفکر مدرن را ندارد هرچند که از ديد فيلم نه تنها به آن نياز دارد بلکه به آن وابسته ومحتاج نيز مي شود.
و فيلم در صحنه اي به پايان مي رسد که علي سنتوري افسرده، ديگر قصد بازگشت به جامعه را ندارد و همچنان به هانيه فکر مي کند و گويا تا ابد در حسرت و عشق او مانند يک مجنون مي ماند و براي هميشه او را کم دارد در حاليکه ديگر هيچ تصويري از هانيه نمي بينيم گويا مانند يک فرشته آزاد و رها پر کشيده و رفته است.

 

نويسنده بهروز امامی

به نقل ازhttp://namayebaz.com

2 نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 9:33 AM  توسط احسان  | 

بازم بگین شیرازیا تنبلن!!

زن ایرانی صاحب نشان برترین مخترع جهان
2 نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 6:24 PM  توسط احسان  | 

برای او که...
سلام

ول کن برگمنو . بعدن می نویسم! امروز گفتم بنویسم نه برای دلم شایدم برای دلمه و خودم نمیدونم. برای کسیه که شاید...شاید بیاد اینجا و نگاش بیفته به اینا بلکه دلم خوش شه.خیلی وقته که میخوام بگم ولی هر دفعه مثل همین الان قلمم توی دل میشکنه.ولش کن...شاید جاش نیست.اولش فکر میکردم که همه چی مناسبه ولی حالا حاضرم روی سنگ غسالخونه بغلطم بل که اثر کنه...نمی دونم چی دارم میگم ...ولش کن!
2 نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 5:56 PM  توسط احسان  | 

من خدا هستم...پروردگارت!

سلام

میخواستم امروز دیگه مطلب برگمن رو برم که رفتم و فرمان اول "ده فرمان" رو دیدم و ان شاء الله بعدن بهش میرسم. کانون فیلم و عکس دانشگاه برنامه ی 4 روز با کیشلوفسکی رو گذاشتن که منم این فیلمو بالاخره کامل دیدم. وقتی نگاه کنید به روند فیلمسازی کیشلوفسکی مثل همه متوجه تغییر ابزار و دیدگاههای او میشید.ولی چیزی که کمتر بهش پرداخته شده اینه که کیشلوفسکی در ابتدا به خیلی خودشو درگیر مسائل سیاسی میکرد که به نظرم بیجا هم نبوده و اوج این حرکتو در فیلم "شانس کور" یا "کوربخت" می بینیم که با سانسور و توقیف گسترده هم مواجه شد و اصلن در این فیلم جناحهای سیاسی وارد خط اصلی روایت میشن. در فیلم "آماتور" هم کم و بیش با این سیاسی زدگی مواجه هستیم که اونجا بیشتر در حیطه ی هنر وارد میشه و همه جا صحبت از سانسور میشه توی فیلم و اصلن مدیرعامل مستبد(؟) داستان یه جورایی نماد ظلم و اراده ی غالب بر هنرمندان محسوب میشه ; در صحنه ای از فیلم "آماتور" وقتی فیلیپ از دکه مجله ی فیلم و روزنامه ی پولیتیکا(سیاست) میگیره خیلی آگاهانه و در عین حال ظریف می بینیم که نفر بعدی بلافاصله درخواست تیغ اصلاح میکنه! بگذریم... پس فکر کنم واضحه که سیاسی زدگی(واژه ی بهتری پیدا نکردم) کیشلوفسکی در آثار اولیه و فیلمهای کوتاهش هم دیده میشه. و اما در مقطعی که رسیدیم به پروژه ی "ده فرمان" زمانی حدودا 7 تا 8 سال میگذره و خستگی کیشلوفسکی و انگار ناامیدی از اصلاح در غالب سیاست در کاراش دیده میشه که در انتهای روند کاریش به نظرم دیگه کیشلوفسکی اصلن کاری به اجتماع و سیاست(حداقل به وضوح) نداره و بیشتر به درونیات شخصیتهاش می پردازه. خودش هم در این باره گفته:

در آن زمان مسافرت هایی به خارج از کشور کرده بودم و احساس نا امنی ِ عمومی را در سراسر دنیا مشاهده کرده بودم. در این جا منظورم نا امنیِ سیاسی نیست، بلکه منظورم نا امنی در زندگی عادّی و روزمرّه است. پشتِ هر لبخندِ مؤدّبانه ای نوعی بی تفاوتی می دیدم. و سراپای وجودم را این احساس در برگرفته بود که بیش از پیش، با انسان هایی مواجه می شوم که واقعاً ایده ی مشخّصی از این که چرا زندگی می کنند ندارند. .... در اواسطِ دهه ی هشتاد، ما دیگر به سیاست علاقه ای نداشتیم. مطابق دیدگاهِ مرسوم، سیاستمداران، افرادی کسل کننده و بی مایه و از نظر تاریخی ، نالایق و بی عرضه بودند. دیگر بر این باور نبودیم که سیاست، می تواند دنیا را عوض کند. چه رسد به این که آن را بهتر سازد. در عین حال من و پیسیویچ در یافیتیم که افرادِ واقعاً اندکی وجود دارند که بتوانند تغییر و تحوّلاتِ پیچیده ی سیاسی را درک کنند و حتّی مطمئن نبودیم که خودمان هم به این ظرایف آگاه باشیم. بنابر این از سیاست چشم پوشیدیم....

و "ده فرمان" در این جو شکل گرفت. در فرمان اول با خانواده ای فاقد مادر روبرو هستیم. پدری در سمت استادی دانشگاه و چهره و رفتاری مهربانانه و پسری معصوم و باهوش که دتبال معرفت (در حد خودش) میگرده و پدر رو بعنوان مرع جوابهاش میشناسه. اون با دیدن سگ مرده بفکر مرگ و فلسفه ی وجودی مرگ میفته و سئوال می پرسه و پدر پراگماتیست هم خیلی عالمانه(!) میگه : این طبیعیه...قلب از کار می ایسته و خون رو پمپ نمیکنه و همه چی می ایسته..."این پایانه!" در جای دیگه می بینیم که پدر برای اطمینان حاصل کردن از مقاومت یخ دریاچه با محاسباتی اونو ایمن اعلا میکنه و خونسردی و نا باوری اولیه اش بعد از حادثه ی پایانی هم همینه. این آدم هنوز هم دست از تفکرات انسان محورانش نکشیده بود. محور تمام اخلاقیاتی که ما ازش می بینیم انسان و ماشینه(کامپیوتر) که انگار قراره جای خالی همسرش و مادر پسر رو پر کنه ولی اون باید اینو میدونست که "ده غرمان وجود دارد". بله! ده فرمان وجود داره و این حقیقت بزرگیه که انگار دنیای ما فراموشش کرده.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 7:56 PM  توسط احسان  | 

بدون شرح!!
راستی چند تا عکس دیدم به مناسبت چهلمین سالگرد اعتراضات می 1968 فرانسه که یکیش نظرمو جلب کرد....




و یه خبر جالب در مورد عباس کیارستمی و حراج کریستی دبی!
2 نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:29 PM  توسط احسان  | 

آرزومه که یه لحظه...
سلام

بالاخره بعد از مدتها عطش چاوشی گوش دادنمون ارضا شد! یکی دو هفته ای هست که چندتا از کارهای محسن چاوشی به دستم رسیده(عصبانی نشید...من هر وقت این آثار به بازار هم بیان با کمال میل پول میدم بالاش) و خلاصه دارم شب و روز میگذرونم باهاشون اینم متن یکی از ترانه هاش:

آرزومه که یه لحظه روبروی من بایستی/ آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی

تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهره/ توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره

توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته/ هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه/ دارم از نفس میفتم مثل یه گیاه هرزه


2 نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:14 PM  توسط احسان  | 

Perfect

 

 

جانی دپ و مارتین لانداو

سلام

 

دیروز یه خبر خوب شنیدم تو دانشگاه و اون اینکه فیلم Ed Wood رو میتونم دانلود کنم از www.downloads.ir و کلی ذوق کردم و خوشبختانه دیشب هم دیدمش. فیلم فوق العاده ای بود. جانی دپ نه در سطخ عالی و قابل قبول بلزی کرده بود و یه جورایی لیدر یه جمع دوستانه محسوب میشد این آدم (منظورم خود اد ووده) خیلی هم مورد توجه و عنایت استاد تیم برتون بوده و برتون بارها گفته که از طرفدارای اد ووده. کارگردانی بوده که خیلی اعتماد بنفس داشته و فقط دنبال ساخت فیلمهایی بوده که خودش دوست داره و عاشقشونه و اینو میشه تو عکس العملاش بعد از اون برداشتهای مضحک فیلماش که بعدش ذوق میکرد و میگفت Perfect فهمید که چه جور آدمی بوده. من که نظرم اینه تیم برتون حتی با کمی اغماض شرح حال اوایل فیلمسازی خودشو به تصویر کشیده که البته خیلی سطح بالاتری نسبت به اد وود (که بعد از مرگش با یه رای گیری بعنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما معرفی شد) داشت! تیم برتون هم بارها و حتا همین الان هم بعنوان آدمی عجیب و غریب معروفه که با جانی دپ خوب همدیگرو پیدا کردن و من که وقتی اینجور آدما رو میبینم سر ذوق میام(مستقل از نتیجه ی کار) و معتقدم کاری که از دل بربیاد و طرف عاشق کارش باشه عاقبت مخاطبشو پیدا میکنه(البته نه دیگه هر کاری) همونطور که در پایان فیلم میخونیم بعد از اینکه اد وود اون عنوان کذایی رو کسب کرد نسل جدیدی از طرفدارانشو پیدا کرد!! و همین که کارگردان بزرگی بعد از این همه سال طرفدارش باشه و ازش فیلم بسازه چیز کمی نیست. اما بریم سراغ خود فیلم که بازی فوف العاده ی Martin Landau در نقش بلا لگوسی (که یه بازیگر فیلمهای ترسناک قدیمی بوده) رو داره که من امروز بعد از دیدن تصاویر بلا لگوسی اصلی به قدرت این بازیگر برنده ی اسکار پی بردم. در ضمن اد وود یکی از طرفدارای پرو پا قرص بلا لگوسی محسوب میشه که دنبال احیای این ستاره ی سابق و یه جورایی استفاده از اون با دستمزد کمه و چند باری هم بلا لگوسی نا امید از زندگی رو از خودکشی منصرف میکنه. جانی دپ هم همونطور که اشاره کردم بلزی مطلوبی داره و لبخندهای خیلی بامزه ای میزنه و بار سادگی و عاشق پیشگی اد وود رو خوب درآورده و اینم از نظر دور نکنیم که اد وود آدمی که بقول خودش از بچگی چون مادرش دختر میخواسته لباس دخترونه به تنش میکرده و این براش یه عادت شده و تو فیلم هم میبینیم که هر وقت آرامشش بهم میریزه میره و لباسای زنونه تنش میکنه و آروم میشه!! بیل موری هم یکی از بازیگران اد وود محسوب میشه که دو جنسیتیه و مش دنبال عمل تغییر جنسیته و آخر فیلم هم عاقبتشو میخونیم....در مجموع این بود خرفای من در مورد فیلم Ed Wood و پیشنهاد میکنم ختما ببینیدش!

2 نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 9:55 AM  توسط احسان  | 

برگمن 0
سلام

چند وقته بدجور میخوام در مورد دل مشغولی تازه خودم یعنی اینگمار برگمن و سینماش بنویسم....منتظر باشید

2 نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:48 PM  توسط احسان  | 

یا علی مددی!
سلام
اومدم به افتخار رضا امیرخانی عزیز که بگم خیلی باهاش حال کردم مدتها بود بعد از ناطور دشت کتابی اینجور منو نگرفته بود...من او رو! هرچی گشتم تو اینترنت که صفحه ای منسوب یهش پیدانکردم (یا شایدم با اسم مستعار مینویسه....چون واقعا حیفه اگه ننویسه) به هر حال هرکی دیدش سلام منو بهش برسونه.
اینم یه نقد در مورد یکی از محبوبترین فیلمهام : فیلم کوتاهی درباره ی کشتن
2 نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 5:52 PM  توسط احسان  |