تبليغاتX
هرکی هرکی
سلام

من بالاخره رفتني شدم از اينجا
همه چي سر جاشه فقط رفتم به اين آدرس
منتظرتون هستم!
2 نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 5:39 PM  توسط احسان  | 

نظر شما چيه؟

سلام

بچه‌تر كه بودم انگار واقعن دنيا بزرگتر بود،همه چيز برام مهم بود و هر اتفاقي برام مثل يه چيز باشكوه بود و كلي جدي مي‌گرفتمش،مثلن وقتي بابام مي‌گفت قراره فلان روز بريم سفر از چند روز قبل مقدمه‌چيني مي‌كردم و وسيله جمع مي‌كردم و كلي خوشحال بودم.
يه دكه روزنامه‌فروشي نزديك خونه‌ي ما هست،قبلن كه تا اونجا ميرفتم احساس مي‌كردم خيلي راه رفتم و نصف عالم رو طي كردم و بايد كلي هم خسته شده باشم؛از خونمون تا خونه‌ي مادربزرگم كه ديگه بيشترين فاصله بود!!
مي‌گن آدما بزرگ ميشن،نمي‌دونم اين خوبه يا بد ولي بزرگ شدن باعث شده از خيلي چيزاي (حالا)بي‌خود ديگه نتونم لذت ببرم.
حالا از راه ميرسم خونه و با همون لباس تنم راه ميفتم براي سفر و حتي ساك خودمم جمع نمي‌كنم و يكي ديگه برام اينكارو مي‌كنه؛حالا مسافتي هزاران برابر خونه تا دكه‌ي روزنامه‌فروشي رو پياده ميرم ولي فكر مي‌كنم هيچي نبوده! حالا وقتي مي‌ شينم پشت فرمون نمي فهمم زمان چه‌جوري ميگذره كه مي‌رسم به خونه‌ي مادربزرگم.
دنيا كوچيك شده يا ما بزرگ شديم؟ كدومش؟

2 نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 9:53 AM  توسط احسان  |