تبليغاتX
هرکی هرکی
بازگشت
سلام

فيلم "بازگشت" يكي از بهترين فيلم‌هاي سال‌هاي اخير است كه تصميم گرفتم به آن بپردازم. فيلم صحنه‌هايي داره كه مي‌تونم به جرئت بگم جزو بهترين صحنه‌هاي سينمايي عمرم هستند،مثل صحنه‌ي آغازين فيلم و فيلم‌برداري خيره كننده‌ي بالاي اون دكل با موسيقي حيرت‌انگيز كه مو رو به‌تنم راست كرد. بازگشت شايد اشاره به بازگشت پدر بعد از 12 سال داشته باشه ولي من فكر مي‌كنم كه مي‌تونه بازگشت انسان (پسرها) به زندگي باشه، زندگي‌اي كه با اومدن پدر بظاهر مستبد اونا رو آماده‌ي مواجهه با جهان پيرامون كرد. متن زير ترجمه‌ايه از يك متن انگليسي كه در بررسي فيلم نوشته شده‌بود و بنظرم متفاوت و جالب اومد؛ اميدوارم بپسنديد و نظر بديد.
روسيه تعدادي از بهترين فيلمسازان قرن بيستم را معرفي كرده است؛آندري تاركوفسكي،سرگي آيزنشتاين،گئورگي كزينتسف و سرگي پاراديانوف.هاليوود(به استثناي اورسن ولز،استنلي كوبريك و ترنس ماليك)در برابر اين غولها خيلي كوچك بنظر مي رسد. آندري زوياگينتسف پا جاي پاي اين بزرگان گذاشته است. نماي آغازي شما را بياد تاركوفسكي و نماهاي غم‌بار و تهي كزينتسف مي‌اندازد. فيلم در ابتدايي ترين مرحله مي تواند بعنوان شرح وقايع دو پسر‌بچه تفسير شود كه سفري يك‌هفته‌اي همراه با پدر خود داشته‌اند كه بطور استعاري روند گذار آن‌ها را از كودكي به بزرگسالي تسهيل كرده‌است.درسطحي پيچيده‌تر مي‌توان آن‌را بعنوان فيلمي سياسي-پدر بعنوان نشان‌دهنده‌ي اتحاد جماهير شوروي كمونيست و نماد سقوط دولت شوروي-تعبير كرد. دو فرزند مرد هم مي‌توانند نمادي از اجتماع باشند كه يكي نماينده‌ي بخش مطيع شده است و ديگري شورشي و عليه سيسستم و خواستار آزادي و دموكراسي است و اينكه امروز هر دو قشر شهروندان اتحاد جماهير شوروي سابق آرزوي سرزمين پدري(FATHERland)خود را بدلايل مختلف دارند.
حتي در سطحي ديگر فيلم به ما مجال تفاسير مذهبي را هم مي‌دهد. پدر گويي نمايش‌دهنده‌ي مسيحي‌است كه براي كمك به جهانيان آمده‌است و در روند دعوتش در مي‌گذرد و مورد قبول هر دو دسته‌ي كساني كه به او اعتقاد داشتند و نداشتند واقع مي‌شود. فيلم بطور پراكنده سرنخ‌هايي دارد كه موجب اين تفسير شده‌اند: نماد ماهي، طوفان در دريا، راه رفتن روي آب (بوسيله‌ي پسرها)،هفته در يك‌شنبه تمام مي‌شود (روز رستاخيز مسيحيان)،دير كردن پسر‌ها در بازگشت از دريا و تنبيه متعاقب آن (مسيح هم پيروانش را براي خواب ماندن تنبيه كرد)، مورد قبول واقع شدن بواسطه‌ي مرگ،اولين صحنه از پدر تشبيه شده‌است به مسيح مصلوب (و همچنين نماهاي پاياني پدر )،شام آخر (در خانه)،غسل تعميد بوسيله‌ي باران،نام آندري (پسر بزرگتر) اشاره به حواري آندرو دارد،برگ‌هاي زير ماشين مثل برگ‌هاي نخل در ورود عيسي به اورشليم....و اين ليست مي‌تواند ادامه داشته باشد. يك دليل آنست كه اكثر روسي‌ها عميقن بطور فردي مذهبي هستند. همين الان كسي مي‌تواند ادعا كند كه همه‌ي اين‌ها تصادفي هستند و هيچ‌گونه ارجاع مذهبي و انجيلي در فيلم وجود ندارد.درخشش "بازگشت" و فيلم‌هاي چهار كارگردان روسي نامبرده بسيار برجسته است زيرا آ‌ن‌ها مي‌توانند در سطوحي مختلف سرگرم كننده باشند و از اين جهت شما را در چندين دهه پس از ساختشان نيز جذب مي‌كنند.

مانند تاركوفسكي كه مرثيه‌ي باخ را در "سولاريس" استفاده كرد،زوياگينتسف همچنين از مرثيه‌ي موتزارت در "بازگشت" استفاده كرده‌است كه موجب تاكيد بر روي روح غم‌بار داستان شده‌است و به آن وجهي الهي داده‌است. باران ناگهاني و صداي قطار چيزهاي جديدي نيستند-تاركوفسكي از آن‌ها در "استاكر" استفاده كرده‌است بنظر مي‌رسد "بازگشت" بازگشتي است به تصورات مسيحي-ماركسي تاركوفسكي و كزينتسف.فيلم رنگي است- با اين‌حال رنگ‌ها محدود به ماشين قرمز رنگ هستند. كزيتنسف از رنگي برداشت كردن فيلم‌هاي "هملت" و "شاه‌لير" سر باز زد؛همچنين تاركوفسكي معمولن از ته‌مايه‌هاي سوبيا(sepia) استفاده مي‌كرد.
حقيقت تكان‌دهنده اينست كه بازيگر نقش برادر بزرگتر چند ماه بعد از ساخته شدن فيلم درگذشت.
اين فيلم مهيج،سرد و قوي موفق شد شير طلايي جشنواره‌ي ونيز را در سال2003 بدست آورد. بر اثر تصادف،دقيقن 40 سال پيش جشنواره‌ي ونيز "هملت" كزينتسف را مفتخركرده بود.درخشش "بازگشت" فراگير است-بازي‌ها،كارگرداني،فيلم‌برداري؛تدوين و...
اين اثر مي‌تواند در كنار شاه‌كارهاي تاركوفسكي و ديگر بزرگان سينماي روسيه قرار گيرد.

2 نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 11:53 AM  توسط احسان  | 

فراتر از رویا 2

در بخش اول بحث به مبانی نظریه ی هولوگرافیک در فیلم پرداختم و حالا ادامه ي بررسي فيلم و تطابق عناصر آن با نظريه ي هولوگرافيک.

چند وقت پش در يک نظريه ي روانشناسي خواندم که در واقع تمام اجزايي که شما در روياي خود مي بينيد نسخه اي از خود شما هستند! ما در اين نوشته تفسير جديدي از رويا ارائه داديم و حال اگر با اين تفسير جلو برويم مي توان ديد که اين ايده در مورد اکثر قريب به اتفاق فيلم صدق مي کند؛ براي مثال موجود هولناک پشت ديوار که باعث مردن دن مي شود بازتابي از خود دايان است ، دايان که در رسوران و در زمان بستن قرارداد با قاتل چهره ي دن را مي بيند و اين طور به او القا مي شود که دن به نيت پليد او پي برده است و تجسم اين عمل پليد در سطح ديگري ( زاويه ي ديگري ) خود را بصورت موجودي زشت نشان مي دهد يا در جاي ديگر با توجه به قرينه سازي هاي فيلم ( و باز هم طبعن نه بطور قطع ) متوجه مي شويم که دايان رابطه اي نامشروع با کارگردان داشته است؛در فيلم چيزي نمي بينيم ولي اگر تصاويري که از متل کثيف آدام کشر نشان داده ميشود را در کنار تصاوير اتفاقات داخل خانه ي آدام کشر قرار دهيم به اين نتيجه ميرسيم و اين به آن دليل است که دايان بايد نشاني از آن تصاوير در ذهن ( سطحي از واقعيت ) داشته باشد تا بتواند در يک هولوگرام ( واقعيت ) ديگر بازتابي از آن را ببيند. از نظر من داستان فيلم تشکيل شده است از يک هولوگرام بزرگ با مرکز دايان و تعدادي هولوگرام کوچکتر و جانبي از فرعيات که همگي به به هم متصلند و اين همه نشانگر به هم پيوستگي عظيمي است که در نظريه ي هولوگرافيک به آن اشاره کرديم. مي توان قرار گرفتن ريتا در ابتداي فيلم در موقعيتي مشابه دايان را هم به اين وسيله توجيه کرد. و اما جعبه ي آبي که در تفاسير گوناگون از نظر رنگ و مکانهاي قرارگيري حرفهاي زيادي در موردش زده شده؛ بارها ديده شده که اشيا، مفاهيم و حتي اشخاص گوناگون در چند مکان-زمان مختلف ديده شده اند و بديد ما ديده شدن اين ها به معني ظاهر شدن از هيچ قلمداد شده اند مثلن از غيب ظاهر کردن هاي ساي بابا-عارف فراروان معروف هندي- که ميليونها نفر تا بحال کارهاي او را ديده اند.در فيلم سه بار جعبه ي آبي را ميبينيم يک بار در Silencio Club، با دوم در دست ريتا که به محض باز کردنش توسط کليد آبي واقهيت جاري در فيلم وارد سطحي ديگر مي شود و بار سوم که از ديد اکثر بيننده ها پنهان مانده در انتهاي فيلم و وقتي است که دايان کشوي ميز را براي برداشتن اسلحه باز مي کند و ما جعبه ي آبي را در کشو مي بينيم و بنا به همين تصوير است که می شود گفت نمي توان ماهيت رويا-واقعيت را براي فيلم در نظر گرفت.

پس بدین ترتیب خلاصه ی بحث این می شود که در دیدگاه هولوگرافیک فیلم بلوار مالهالند نشان دهنده ی سطوح هولوگرافیکی مختلف واقعیت است که دو رو یا حتی چند روی یک سکه هستند. در ضمن در نوشتن این مطلب از کتاب "جهان هولوگرافیک" نوشته ی مایکل تالبوت و تر جمه ی داریوش مهرجویی استفاده شده است.
جهالتهای مرا ببخشید.منتظر نظرهای شما هستم.

2 نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 3:47 PM  توسط احسان  | 

فراتر از رویا
سلام

قرار شده که بپردازم به دنياي ديويد لينج و تصميم گرفتم که با بهترين فيلم بلند لينچ از نظر خودم يعني "بلوار مالهالند" شروع کنم.
فيلم محصول سال 2001 است و اگر بشود در ژانري قرارش داد به ژانرهاي درام / رمزآلود / مهيج تعلق دارد.خلاصه ي داستان بدين شرح است که زني براي بازيگري وارد لس آنجلس مي شود و زني ديگر هم که از تصادف جان سالم بدر برده و دچار فراموشي شده در برخورد با او سعي در پيدا کردن هويت خود دارد.
در بررسي اثر اما با مفاهيمي بسيار پيچيده تر از ظاهر ماجرا برخورد مي کنيم.اصولن در پرداختن به آثار سورئال (همچون آثار ديويد لينچ) نوشتن تحليل خاص بر اثر کاري بيهوده است.اين آثار تحليلهاي بي شماري را در خود نهفته دارند که دو مخاطب با توجه به شرايط خود ممکن است برداشتي کاملن متفاوت نسبت به آن داشته باشند.پس گفته هاي بنده در متن حاضر برداشتي کاملن شخصي مي باشد که طبعن خالي از اشکال هم نيست.من در پي مطالعاتي که بر اين اثر داشتم تحليلهاي بسياري (و همانطور که گفته شد گاهي کاملن متناقض )از آن خوانده ام و به اين نتيجه رسيدم که بررسي اين اثر از ديدگاه علمي-فلسفي هم به نحوي جزو تحليلهاي کم ياب است و هم بدلايلي که در متن به آن اشاره مي شود در برگيرنده ي بسياري از جنبه هاي پنهان مانده در ديگر تحلیل ها دارد.
من قصد دارم"بلوار مالهالند"را در بستر نظريه ي هولوگرافيک که بطرز شگفت انگيزي با اثر همخوان است بررسي کنم.طبق نظريه ي هولوگرافيک يک تصوير هولوگرافيک از تاباندن نور ليزر با زواياي مختلف بر روي فيلم بدست مي آيد و هر لايه هم تنها از طريق همان زاويه خوانده مي شود و بدين ترتيب در يک فيلم (بستر) هولوگرافيک در لايه هاي مختلف اطلاعات مختلفي ذخيره مي کنيم.از ديگر خصوصيات يک تصوير هولوگرافيک اينست که هر جزء کوچک يه تصوير هولوگرافيک خصوصيات تصوير کامل خود را دارد!
حال بپردازيم به تطبيق و نتيجه گيري در قالب فيلم؛ در فيلم ما چهار(دو؟) شخصيت اصلي داريم که عبارتند از زوج هاي بتي-ريتا و دايان-کاميلا که زوج اول را در 2/3 ابتدايي و زوج دوم را در ادامه ي داستان مي بينيم.در قسمت اول بتي دختري ايست شاداب که بدنبال شهرت به هاليوود آمده و ريتا زني ضعيف و آزرده است که در پي يک حاميست که به او کمک کند و به بتي پناه مي آورد، بتي هم به او کمک مي کند و آن دو در گذر زمان هرچه بيشتر به هم نزديک مي شوند و درست بعد از لحظاتي که اوج لذت با هم بودن را حس مي کنند در پي احساسي دروني ريتا بتي را به مکاني به نام Club Silencio مي برد (يادآور لحظاتي اين چنيني در فيلم"بزرگراه گمشده"که در مقابل کلبه اتفاق مي افتد و اتفاقات بعد از آن)و در آنجاست که به عقيده ي خيلي ها مرز بين واقعيت و رويا در فيلم محسوب مي شود ولي در بررسي من نقشي ديگر به عهده دارد. در ادامه مي بينيم که نام شخصيت هاي بتي-ريتا بترتيب به دايان-کاميلا تغيير مي يابد و گويي با انسان هاي ديگري طرفيم!که در آن جريانات نقش حامي و حمايت شونده براي دو معشوقه عوض مي شود و کاميلا در نقش زني قوي ظاهر مي شود که گويا ديگر تمايلي به ادامه ي رابطه با دايان ندارد و با يک کارگردان ازدواج کرده و باعث برانگيختن حسادت دايان شده دايان هم با استخدام يک قاتل سفارش قتل کاميلا را مي دهد و در پايان هم بخاطر عذاب وجدان خودکشي مي کند.
اگر کمي با نظريه ي هولوگرافيک در حوزه ي ذهن آشنا باشيم به اين نکته واقفيم که ذهن ساختاري هولوگرافيک دارد و اين بدين معناست که تمامي خواص يک ساختار هولوگرافيک را دارد از جمله نحوه ي ذخيره ي اطلاعات در آن. در حقيقت اين ايده ي فرويد که روياها از ضمير ناخودآگاه سرچشمه مي گيرند هم گوياي اين مطلب است که اطلاعاتي که در طول بيداري(؟) در ذهن ثبت مي کنيم به نحوي متفاوت در رويا به سراغمان مي آيند.اما بحث در اينجا اينست که آيا در فيلم همينگونه است؟!جواب منفي است؛ يعني بنظر بنده خواب و بيداري اصلن در اين اثر مطرح نيستند که بخواهيم قسمت خواب و بيداري را از هم تفکيک کنيم بلکه جهان تصوير شده در فيلم هم جهاني هولوگرافيک است با تمام خصوصيات آن و اين ما هستيم که در مقام بيننده به اين دنيا (ذهن مولف) راه پيدا مي کنيم.در واقع لينچ با گرداندن زاويه ي دستگاهي که اين ساختار هولوگرافيک را رمزگشايي مي کند در هر قسمت بخشي از اطلاعات را در اختيارمان قرار مي دهد!اين بدان معني است که ما به هيچ وجه شاهد دو چيز نيستيم و اتفاقات درون فيلم در واقع درجات مختلفي از يک حقيقت هستند و در جهان هايي موازي صورت مي گيرند.
طبق نظريه ي هولوگرافيک تمام موجودات جهان از يک هم بستگي ماهوي برخوردارند که اين هم بستگي در لايه ي اصيل نظم (نظم مستتر) برقرار است و در واقع آن چيزي که ما از آن به عنوان نظم در جهان نام مي بريم چيزي نيست جز نظم نامستتر؛ در عالم رويا (اگر چيزي بعنوان رويا باقي مانده باشد!) ما وارد آن نظم مستتر مي شويم و هر يک در حد توان خود در آن دست به برقراري ارتباط مي زنيم که با توجه به اينکه در نظم مستتر از هم بستگي با بقيه ي جهان برخورداريم عجيب نيست که خود را در ارتباط هاي گاه عجيب مي بينيم.هر وقت هم سایشی بین دو جهان موازی بوجود بیاید لایه های حقیقت با هم برخورد می کنند و این پدیده ایست که از آن با عنوان الهام یاد می کنیم (جعبه و کلید آبی و اتفاقات Club Silencioرا به یاد بیاورید) و این چالش ایجاد می کند.در طول فیلم بارها شاهد این لحظاتِ (بظاهر) گنگ هستیم که سطوح جداگونه ی واقعیت در هم تداخل پیدا می کنند که نمونه ی اعلای آن حرف های شخصیت "جادوگر"در Club Silencio است که
می گوید:
 

هیچ گروهی نیست.....همه چیز نوار ضبط شده است و ...
که خود بوضوح با این نظریه هماهنگ است بدین صورت که گویی لینچ رو به ما کرده و می گوید که تصاویری که می بینید تنها حضور نوار ضبط شده (سطحی از واقعیت) در سطح کنونی (سطحی دیگر) است و از طرفی دیگر به دیدگاه جبرگرایانه ی کارگردان هم پهلویی می زند که در آثار پیشین حداقل به این وضوح دیده نشده بود.

ادامه دارد

2 نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 6:54 PM  توسط احسان  | 

خون بپا خواهد شد; تئوری توسعه

سلام

فيلم "خون بپا خواهد شد" محصول سال 2007 به کارگرداني پل تامس اندرسون بگواه نظرات منتقدين و مراجع امتيازدهي و سينمادوستان بالاخص يکي از بهترين آثار سينمايي 2007 محسوب ميشود. فيلم اقتباسي نيمه از رمان "نفت" اثر آپتن سينکلر ميباشد که تم اصلي داستان حرص و آز بشر در زندگيست که اين بار در بستر کاوش و تجارت نفت-اين مايع گرانبها- بروز پيدا کرده است.

خلاصه ي داستان
:داستان با نشان دادن تلاشهاي دنيل پلين ويو براي حفاري در زمين براي کشف نقره آغاز ميشود و تا حدود 11 دقيقه بدون کلام پيش ميرود کمي بعد او را در کسوت تاجري موفق در زمينه ي نفت مي بينيم که به همراه پسرش(پسر خوانده اش)H.W براي بستن قرارداد حفاري به نقاط نفت خيز آمريکا سفر ميکند. او بوسيله ي شخصي به نام پل ساندي از وجود يک مکان نفت خيز در ليتل بوستون آگاه ميشود و با او وارد معامله شده و بدين ترتيب براحتي زمين را از چنگ خانواده ي محتاج پل و برادرش ايلاي در مي آورد. ايلاي کشيشي جوان است که تمام تلاشهايش بظاهر صرف توسعه ي کليسا ميشود. در طول حفاري ها در ليتل بوستون بر اثر انفجار شنوايي HW از دست مي رود و اين حادثه بيشتر رابطه ي پدر و پسر را وارد چالش ميکند. در مسير رشد تجاري دنيل پلين ويو هم از همان ابتدا شاهد کمرنگ تر شدن هر چه بيشتر اخلاقيات در حوزه ي زندگي او هستيم . او در اين مسير چندين بار هم درگيريهايي با ايلاي دارد و اين دو با هم رابطه اي خصمانه دارند.در پايان هم در درگيري اي که بين اين دو پيش مي آيد حادثه اي ناگوار رخ مي دهد!

بررسي:
فيلم تحليلهاي گوناگوني را مي طلبد و تا کنون هم تحليلهايي روانشناختي; تاريخي; سياسي; مذهبي و ... از آن صورت گرفته است. در متن حاضر بنده قصد دارم از ديدي شخصي به آن نگاه کنم.
داستان در اواخر قرن 19 آغاز ميشود که آغاز تدريجي افول مدرنيته در غرب است و از اين لحاظ نمي تواند بدون بررسي عناصر مدرن در آن بررسي شود. دنيل پلين ويو در آغاز فيلم به مانند پيشينيان خود در غرب شروع به حرکتهاي استعماري و بظاهر آبادگرانه ي خود ميزند. روشني اين مطلب از آنجا مشخص است که در گفتگويي با HW ميگويد که به خانواده ي ساندي هرگز پول نفتشان را نخواهد داد و فقط در حد زميني براي شکار به آنها پرداخت خواهد کرد! او در صحبت با اهالي ليتل بوستون قول ساختن مدرسه را ميدهد درست همانند کاري که اسلافش در کشورهاي مستعمره براي جايگزيني يا تثبيت انديشه هاي خود با نظام آموزشی می کردند.
پشت پا زدن به اخلاقيات که از واضح ترين اصول انديشه ي غربي معاصر است نيز بطرز چشمگيري در اثر ديده ميشود و تفکر ماکياولیستي که بگفته ي راسل اصل اساسي غرب است در دنيل بطور تمام و کمال ديده ميشود و دنيل آينه اي تمام نما از انديشه ي غربي استعمارگر اخلاق گريز است که بعنوان شاهد مدعا ميتوان به گفتگوي مهم دنيل با هنري(برادر جعلي دنيل) که نقش بسيار مهمي در شناختن خصوصيات اخلاقي دنيل دارد توجه کرد. دنيل حتي از وجود HW هم براي اهداف دنياطلبانه ي



خود بهره ميگيرد.
و امّا ايلاي! نمي توان از نقش مهم ايلاي در اين اثر به آساني گذشت. ايلاي محصول دست اندازي تفکر بيمار مدرن در حوزه ي دين است که به تبع خود تفکر مدرن او هم از اصل انديشه هاي ديني خود فاصله گرفته و صورتي دنياگرايانه و حتي -در باطن- ضد ديني بخود گرفته که در احوال او هيچ گونه ريشه ي خداگونه اي ديده نميشود که خود را به آن پاي بند بداند و در آخر فيلم هم گسست ناخوشايند اين تفکرات را در گفتگوي بين ايلاي و دنيل ميتوان ديد. دنيل همانگونه که اشاره شد نماينده ي تفکر امپرياليستي غربيست و ايلاي هم نماد دين و مذهب در جامعه ي غرب که بوضوح هيچ سنخيتي بين تفکر امپرياليستي اين تفکر مذهبي (که حتي محصول اين جامعه ي دين ستيز است و با اصل دين فرسنگ ها فاصله دارد) ديده نمي شود. تفکر استعمارگر چنان بلایی بسر دین و مذهب در جامعه آورده است که دین در آیینه ی فیم جز یک بار برتری ای در برابر تفکر سلطه جو ندارد. در همان یک باری هم که ایلای از موضع قدرت با دنیل رفتار میکند در نهایت می بینیم که دنیل باز هم هدفی جز سلطه ی بیشتر بر جامعه ای که از اکثرشان متنفّر است ندارد.
تنها شخصیت فیلم که از بقیه پاک تر و قابل اعتماد به نظر می رسد ویلیام بندی است. او که در قضیه فروش زمین های لیتل بوستون مانند یقیه به راحتی کوتاه نیامد و خواست که دنیل پیش او برود و در وقتی که دنیل جنایتی انجام داده بود مچ او را گرفت تنها شخصی است که سلطه ی پلین ویو را بر خود نمی دید. کارگردان هم در اولین حضور وی در فیلم با نمایی خاص که تابش خورشید جلوه ی خاصی به چهره ی او داده بود او را به بیننده می نمایاند و در گفتگوی او با پلین ویو می بینیم که او بر خلاف اکثر شخصیت های فیلم اعمال و اهدافش در راستای امیال دنیاطلبانه نیست و از دنیل می خواهد که فقط عضوی از آنها باشد و بدین صورت گویی او را براه راست دعوت می کند. بیگانگی و جدا افتادگی از باورهای اصیل درد اصلی دو شخصیت اصلی فیلم است. دنیل این بر خلاف باور ها عمل کرده را در کلیسا و اعتراف به گناهانش و ایلای در انتهای فیلم و در برخورد با دنیل بروز می دهد. در پایان هم می بینیم که تفکر بیمار ایلای چه عاقبتی برایش بهمراه داشت و در مورد پلین ویو هم می بینیم که در پایان فیلم با جمله ای تفکر بر انگیز فیلم را به اتمام می رساند: من تمام شدم!!
در پایان جا دارد آفرینی هم به تصویربردار و آهنگساز این اثر یعنی به ترتیب رابرت الزویت و جانی گرین وود و از همه مهمتر دنیل دی لویس بزرگ(که تمجید از او خود مطلبی جدا می طلبد) بگوییم که در فضاسازی کم نظیر فیلم نقش مهمی ایفا کردند. از الزویت در سال 2007 تصویربرداری فوق العاده ی "مایکل کلیتون" را دیده بودیم.
تقاضا دارم جهالتهای من رو ببخشید. از نظر دادنتون ممنون میشم!

2 نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 2:55 PM  توسط احسان  | 

آتیش بازی
سلام

بزودی میخوام تو اینجا یا یه وبلاگ دیگه( میخوام آدرس عوض کنم) در مورد یکی از نوابغ دوران و فیلماش بنویسم یعنی دیوید لینچ کبیر. امیدوارم اونقدر که شوق برای نوشتنش دارم خوب هم در بیاد.




2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 3:9 PM  توسط احسان  | 

برگمن 1

 

سلام

 


مثل اینکه نوبتی هم باشه نوبت اینگمار برگمن فقیده. اصلن موندم که چیزی بنویسم در مورد برگمن. کار من و امثال من نیست آخه که در مورد یه اسطوره بنویسن بعد دیدم برای ادای احترام به شخصی که کلی چیز یادم داده و لحظات معرکه ای رو با کاراش گذروندم هم که شده باید بنویسم.

برگمن فرزند یه کشیش لوتری بود و این نسب نقش مهمی هم در کاراش ایفا کرد. خودش بارها از ایده گرفتن از تصاویر کلیسا که تو بچگی باهاشون بزرگ شده در ذهنش صحبت کرده مثلن در فیلم "مهر هفتم" و فیلم تلویزیونی "تشریفات" میشه تا قسمت زیادی تاثیرات آموزه های مسیحی برگمن رو توی اثر دید.

برگمن برای من بعد از دیدن "مهر هفتم" معنای جدیدی پیدا کرد و تصورم از برگمن نزدیک شد به شوالیه ی داخل فیلم که از صمیم قلب بدنبال حقیقت (خدا) میگرده و دنیای اطرافش هم تمامن نا امیدی براش بهمراه داره ولی اون تمام تلاششو میکنه که نجات پیدا کنه .چند وقت پیش یک مصاحبه از برگمن دیدم که( چون به انگلیسی -که زبان مادریش هم نبود- حرف میزد و کمی لکنت داشت به حیرانی مطلبی که میگفت هم اضافه کرده بود) به تجربه ی عجیبی که در زمان ساخت "پرسونا" بهش دست داده بود اشاره میکرد توش. گویا یک عمل جراحی داشته و در این بین که حدود 6 ساعت بیهوش بوده یه جورایی بیهوش بیهوشم نبوده و تو یه حالت خلسه ی توام با ادراک قوی فرو رفته بوده! میگفت اونجا احساس میکردم که دیگه وجود ندارم و ناگهان جریان آگاهی بهم تزریق میشد و احساس متفاوتی بهم دست میداد. میگفت منتظر بودم یکی بیاد و بگه آقای برگمن شما بخاطر فلان کارهایی که کردید مستحق فلان رفتار هستید و......
من بعد از دیدن این مصاحبه و برق خاص چشمهای برگمن و حلقه ی اشکی که لحظاتی در چشمهاش دیده میشد و بیشتر بخاطر نکات جدیدی که در برگمن پیدا کرده بودم بیش از پیش شیفته ی شخصیت برگمن هم شدم. برگمن بعد از "مهرهفتم" ما رو مثل اون کاروانی که با مرگ همراه شده بودن بدنبال خودش میکشه و با حقیقت گناهکار خودمون روبرو میکنه و در ضمن ماهیت مرگ رو تا حد زیادی درست جلوی چشمهامون قرار میده. توی "توت فرنگی های وحشی" ما رو مثل پروفسور به سفر میبره تا بلکه به خودشناسی- هر چند ذره ای- برسیم که اون وقت در انتها مهم نیست چه سرنوشتی در انتظارمونه. از نکات دوست داشتنی برگمن
حسّیه که در حال دیدن فیلماش -حد اقل تا الآن- بهم دست میده و اون اینه که بر خلاف خیلی از کارگردانای غربی در مورد مسیحیت یه مشت دروغ و چرند تحویل آدم نمیده در تمام روایت روراسته و از این نظر من اصلن برگمن رو در مرام شرقی ها دسته بندی میکنم. فعلن حرف بدرد بخورتری ندارم که بزنم . نظر بدبد!

2 نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 4:10 PM  توسط احسان  | 

من خدا هستم...پروردگارت!

سلام

میخواستم امروز دیگه مطلب برگمن رو برم که رفتم و فرمان اول "ده فرمان" رو دیدم و ان شاء الله بعدن بهش میرسم. کانون فیلم و عکس دانشگاه برنامه ی 4 روز با کیشلوفسکی رو گذاشتن که منم این فیلمو بالاخره کامل دیدم. وقتی نگاه کنید به روند فیلمسازی کیشلوفسکی مثل همه متوجه تغییر ابزار و دیدگاههای او میشید.ولی چیزی که کمتر بهش پرداخته شده اینه که کیشلوفسکی در ابتدا به خیلی خودشو درگیر مسائل سیاسی میکرد که به نظرم بیجا هم نبوده و اوج این حرکتو در فیلم "شانس کور" یا "کوربخت" می بینیم که با سانسور و توقیف گسترده هم مواجه شد و اصلن در این فیلم جناحهای سیاسی وارد خط اصلی روایت میشن. در فیلم "آماتور" هم کم و بیش با این سیاسی زدگی مواجه هستیم که اونجا بیشتر در حیطه ی هنر وارد میشه و همه جا صحبت از سانسور میشه توی فیلم و اصلن مدیرعامل مستبد(؟) داستان یه جورایی نماد ظلم و اراده ی غالب بر هنرمندان محسوب میشه ; در صحنه ای از فیلم "آماتور" وقتی فیلیپ از دکه مجله ی فیلم و روزنامه ی پولیتیکا(سیاست) میگیره خیلی آگاهانه و در عین حال ظریف می بینیم که نفر بعدی بلافاصله درخواست تیغ اصلاح میکنه! بگذریم... پس فکر کنم واضحه که سیاسی زدگی(واژه ی بهتری پیدا نکردم) کیشلوفسکی در آثار اولیه و فیلمهای کوتاهش هم دیده میشه. و اما در مقطعی که رسیدیم به پروژه ی "ده فرمان" زمانی حدودا 7 تا 8 سال میگذره و خستگی کیشلوفسکی و انگار ناامیدی از اصلاح در غالب سیاست در کاراش دیده میشه که در انتهای روند کاریش به نظرم دیگه کیشلوفسکی اصلن کاری به اجتماع و سیاست(حداقل به وضوح) نداره و بیشتر به درونیات شخصیتهاش می پردازه. خودش هم در این باره گفته:

در آن زمان مسافرت هایی به خارج از کشور کرده بودم و احساس نا امنی ِ عمومی را در سراسر دنیا مشاهده کرده بودم. در این جا منظورم نا امنیِ سیاسی نیست، بلکه منظورم نا امنی در زندگی عادّی و روزمرّه است. پشتِ هر لبخندِ مؤدّبانه ای نوعی بی تفاوتی می دیدم. و سراپای وجودم را این احساس در برگرفته بود که بیش از پیش، با انسان هایی مواجه می شوم که واقعاً ایده ی مشخّصی از این که چرا زندگی می کنند ندارند. .... در اواسطِ دهه ی هشتاد، ما دیگر به سیاست علاقه ای نداشتیم. مطابق دیدگاهِ مرسوم، سیاستمداران، افرادی کسل کننده و بی مایه و از نظر تاریخی ، نالایق و بی عرضه بودند. دیگر بر این باور نبودیم که سیاست، می تواند دنیا را عوض کند. چه رسد به این که آن را بهتر سازد. در عین حال من و پیسیویچ در یافیتیم که افرادِ واقعاً اندکی وجود دارند که بتوانند تغییر و تحوّلاتِ پیچیده ی سیاسی را درک کنند و حتّی مطمئن نبودیم که خودمان هم به این ظرایف آگاه باشیم. بنابر این از سیاست چشم پوشیدیم....

و "ده فرمان" در این جو شکل گرفت. در فرمان اول با خانواده ای فاقد مادر روبرو هستیم. پدری در سمت استادی دانشگاه و چهره و رفتاری مهربانانه و پسری معصوم و باهوش که دتبال معرفت (در حد خودش) میگرده و پدر رو بعنوان مرع جوابهاش میشناسه. اون با دیدن سگ مرده بفکر مرگ و فلسفه ی وجودی مرگ میفته و سئوال می پرسه و پدر پراگماتیست هم خیلی عالمانه(!) میگه : این طبیعیه...قلب از کار می ایسته و خون رو پمپ نمیکنه و همه چی می ایسته..."این پایانه!" در جای دیگه می بینیم که پدر برای اطمینان حاصل کردن از مقاومت یخ دریاچه با محاسباتی اونو ایمن اعلا میکنه و خونسردی و نا باوری اولیه اش بعد از حادثه ی پایانی هم همینه. این آدم هنوز هم دست از تفکرات انسان محورانش نکشیده بود. محور تمام اخلاقیاتی که ما ازش می بینیم انسان و ماشینه(کامپیوتر) که انگار قراره جای خالی همسرش و مادر پسر رو پر کنه ولی اون باید اینو میدونست که "ده غرمان وجود دارد". بله! ده فرمان وجود داره و این حقیقت بزرگیه که انگار دنیای ما فراموشش کرده.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 7:56 PM  توسط احسان  | 

Perfect

 

 

جانی دپ و مارتین لانداو

سلام

 

دیروز یه خبر خوب شنیدم تو دانشگاه و اون اینکه فیلم Ed Wood رو میتونم دانلود کنم از www.downloads.ir و کلی ذوق کردم و خوشبختانه دیشب هم دیدمش. فیلم فوق العاده ای بود. جانی دپ نه در سطخ عالی و قابل قبول بلزی کرده بود و یه جورایی لیدر یه جمع دوستانه محسوب میشد این آدم (منظورم خود اد ووده) خیلی هم مورد توجه و عنایت استاد تیم برتون بوده و برتون بارها گفته که از طرفدارای اد ووده. کارگردانی بوده که خیلی اعتماد بنفس داشته و فقط دنبال ساخت فیلمهایی بوده که خودش دوست داره و عاشقشونه و اینو میشه تو عکس العملاش بعد از اون برداشتهای مضحک فیلماش که بعدش ذوق میکرد و میگفت Perfect فهمید که چه جور آدمی بوده. من که نظرم اینه تیم برتون حتی با کمی اغماض شرح حال اوایل فیلمسازی خودشو به تصویر کشیده که البته خیلی سطح بالاتری نسبت به اد وود (که بعد از مرگش با یه رای گیری بعنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما معرفی شد) داشت! تیم برتون هم بارها و حتا همین الان هم بعنوان آدمی عجیب و غریب معروفه که با جانی دپ خوب همدیگرو پیدا کردن و من که وقتی اینجور آدما رو میبینم سر ذوق میام(مستقل از نتیجه ی کار) و معتقدم کاری که از دل بربیاد و طرف عاشق کارش باشه عاقبت مخاطبشو پیدا میکنه(البته نه دیگه هر کاری) همونطور که در پایان فیلم میخونیم بعد از اینکه اد وود اون عنوان کذایی رو کسب کرد نسل جدیدی از طرفدارانشو پیدا کرد!! و همین که کارگردان بزرگی بعد از این همه سال طرفدارش باشه و ازش فیلم بسازه چیز کمی نیست. اما بریم سراغ خود فیلم که بازی فوف العاده ی Martin Landau در نقش بلا لگوسی (که یه بازیگر فیلمهای ترسناک قدیمی بوده) رو داره که من امروز بعد از دیدن تصاویر بلا لگوسی اصلی به قدرت این بازیگر برنده ی اسکار پی بردم. در ضمن اد وود یکی از طرفدارای پرو پا قرص بلا لگوسی محسوب میشه که دنبال احیای این ستاره ی سابق و یه جورایی استفاده از اون با دستمزد کمه و چند باری هم بلا لگوسی نا امید از زندگی رو از خودکشی منصرف میکنه. جانی دپ هم همونطور که اشاره کردم بلزی مطلوبی داره و لبخندهای خیلی بامزه ای میزنه و بار سادگی و عاشق پیشگی اد وود رو خوب درآورده و اینم از نظر دور نکنیم که اد وود آدمی که بقول خودش از بچگی چون مادرش دختر میخواسته لباس دخترونه به تنش میکرده و این براش یه عادت شده و تو فیلم هم میبینیم که هر وقت آرامشش بهم میریزه میره و لباسای زنونه تنش میکنه و آروم میشه!! بیل موری هم یکی از بازیگران اد وود محسوب میشه که دو جنسیتیه و مش دنبال عمل تغییر جنسیته و آخر فیلم هم عاقبتشو میخونیم....در مجموع این بود خرفای من در مورد فیلم Ed Wood و پیشنهاد میکنم ختما ببینیدش!

2 نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 9:55 AM  توسط احسان  | 

برگمن 0
سلام

چند وقته بدجور میخوام در مورد دل مشغولی تازه خودم یعنی اینگمار برگمن و سینماش بنویسم....منتظر باشید

2 نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:48 PM  توسط احسان  | 

There is no other way. It's God's will.*

سلام
من دیروز تو دانشگاه این فیلمو دیدم . فیلم بحث برانگیزی بود بنظرم و همون وسط فیلم تصمیم گرفتم دربارش بنویسم و کلی چیز هم تو ذهنم آماده کردم ولی همش الان یادم رفته و شروع میکنم همینجوری مینویسم.
داستان در مورد ساعات آخر زندگی دو(یک!) جوون فلسطینیه. سعید و خالد دو دوست هستن که تو تعمیرگاهی تو نابلس زندگی میکنن و مثل خیلیای دیگه تو اون شهر آرزوی شهادت دارن . سعید با دختر شهیدی بنام سها رفت و آمد داره. یک روز به اونا خبر میرسه که برای انجام عملیات انتحاری که در واقع برای انتقام گرفتن انجام میشه انتخاب شدن و از اینجاست که فیلم جالب میشه. سعید یه حالت کرختی و به نظر من ناامیدی یهش دست میده (گرچه در ظاهر میگه خدارو شکر) و حالت خاصی پیدا میکنه و حتی تو مقطعی از خالد (دوستش که با هم انتخاب شدن) می پرسه "ما که اشتباه نمیکنیم؟" ولی خالد برعکس خیلی خوشحاله و به بهشتی که بعد از این مرگ در انتظارشونه فکر میکنه. تو روز آغاز برنامه بدلیل مشکلی از پیش تعیین نشده این دو از هم جدا میشن و اینجا تبدیل به نقطه ی عطفی برای فیلم میشه که دیگه بیشتر از این داستان تعریف نمیکنم و به بررسی فیلم می پردازم.
از همون ابتدا که خبر انتخاب شدن این دو دوست رو می فهمیم انگار کارگردان میخواد این دو تا رو بعنوان نماینده ی دو فکر در برابر هم قرار بده و در نهایت بیننده رو به قضاوت واداره. در این بین سها هم که متولد و بزرگ شده ی فرانسه و مراکشه و یه جورایی نماینده ی دید جامعه ی جهانی نسبت به بحران فلسطینه کلا با مبارزه ی مسلحانه مخالفه و دائم (مثل اتحادیه ی اروپا) دم از راههای دیگه ای برای حل مسئله میزنه. از صحنه های کلیدی فیلم یکی مکالمه ی سعید و سها تو خونه ی سهاست و دیگری مشاجره ی خالد و سها تو ماشین که دارن دنبال سعید میگردن. اگرچه توی هر دو صحنه با توجه به اتفاقات بعدیش تاثیر حرفای سها رو می بینیم ولی کارگردان همونجور که توی مصاحبش هم تو یجا خوندم نظرش اینه که محکوم کردن افرادی که عملیات انتحاری انجام میدن کار درستی نیست و این اقدامات رژیم اشغالگر اسراییله که تعادل منطقه رو بهم زده و باعث همچین حرکاتی شده که انسانها برای دفاع از محل زندگیشون جون خودشونو براحتی از دست بدن. حتی تو نگاه سعید وقتی داشت در جواب سها که میگفت چرا سینما رو آتش زدید میگفت "چرا اونا با ما اینکارو کردن؟" میشد معصومیت و حقی رو که ازش صحبت میکنم دید. حتی کارگردان بنظر من بی جهت نام سعید(سعادتمند) رو برای شخصیت فیلمش(با توجه به پایان داستان) انتخاب نکرده . حالا و در پایان فکر میکنم فیلم خوبی بود از سینمای فلسطین با بزاعت مادی کمش که توجه خیلیا رو بخودش جلب کرد و نامزد خرس طلایی و بهترین فیلم خارجی اسکار هم شد.


*دیالوگی در فیلم از زبان سعید
2 نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 5:37 PM  توسط احسان  | 

آخ جون کارتون ! اسم انیمیشنهای بلندی که دیزنی تا سال 2012 به همراه پیکسار میخواد تهیه کنه!!!ایول!
اینجارو ببین
2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:19 PM  توسط احسان  | 

خدا؟
من كه ميگم خاوير باردم توي No country for oldmen يجورايي نماد خداست! حالا اگه كسي نظري داره بياد بگه

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 9:43 AM  توسط احسان  | 

death valley
سلام

امروز زابريسكي پوينت آنتونيوني رو ديدم بالاخره! موضوعش تقريبا همون بود كه فكر ميكردم (راستش به حوادث اخير دانشگاه شيراز هم نزديك بود!) ولي جذابيت لازم رو نداشت و دليل خيلي از اتفاقاتو نمي فهميدم.
ولي خوب نگاهي به جامعه ي مصرفگراي آمريكا داشت كه البته خيلي رو عمل كرد تو نشون دادن اين قضيه! نسخه اي كه من ديدم دوبله ي ايتاليايي بود و به نظر من به خالي از احساس بودن فيلم هم خيلي كمك كرده بود.....اگه چيز جديدي داشتم بعدا ميگم...نظر بدبد.
2 نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 8:28 PM  توسط احسان  |