تبليغاتX
هرکی هرکی
فراتر از رویا
سلام

قرار شده که بپردازم به دنياي ديويد لينج و تصميم گرفتم که با بهترين فيلم بلند لينچ از نظر خودم يعني "بلوار مالهالند" شروع کنم.
فيلم محصول سال 2001 است و اگر بشود در ژانري قرارش داد به ژانرهاي درام / رمزآلود / مهيج تعلق دارد.خلاصه ي داستان بدين شرح است که زني براي بازيگري وارد لس آنجلس مي شود و زني ديگر هم که از تصادف جان سالم بدر برده و دچار فراموشي شده در برخورد با او سعي در پيدا کردن هويت خود دارد.
در بررسي اثر اما با مفاهيمي بسيار پيچيده تر از ظاهر ماجرا برخورد مي کنيم.اصولن در پرداختن به آثار سورئال (همچون آثار ديويد لينچ) نوشتن تحليل خاص بر اثر کاري بيهوده است.اين آثار تحليلهاي بي شماري را در خود نهفته دارند که دو مخاطب با توجه به شرايط خود ممکن است برداشتي کاملن متفاوت نسبت به آن داشته باشند.پس گفته هاي بنده در متن حاضر برداشتي کاملن شخصي مي باشد که طبعن خالي از اشکال هم نيست.من در پي مطالعاتي که بر اين اثر داشتم تحليلهاي بسياري (و همانطور که گفته شد گاهي کاملن متناقض )از آن خوانده ام و به اين نتيجه رسيدم که بررسي اين اثر از ديدگاه علمي-فلسفي هم به نحوي جزو تحليلهاي کم ياب است و هم بدلايلي که در متن به آن اشاره مي شود در برگيرنده ي بسياري از جنبه هاي پنهان مانده در ديگر تحلیل ها دارد.
من قصد دارم"بلوار مالهالند"را در بستر نظريه ي هولوگرافيک که بطرز شگفت انگيزي با اثر همخوان است بررسي کنم.طبق نظريه ي هولوگرافيک يک تصوير هولوگرافيک از تاباندن نور ليزر با زواياي مختلف بر روي فيلم بدست مي آيد و هر لايه هم تنها از طريق همان زاويه خوانده مي شود و بدين ترتيب در يک فيلم (بستر) هولوگرافيک در لايه هاي مختلف اطلاعات مختلفي ذخيره مي کنيم.از ديگر خصوصيات يک تصوير هولوگرافيک اينست که هر جزء کوچک يه تصوير هولوگرافيک خصوصيات تصوير کامل خود را دارد!
حال بپردازيم به تطبيق و نتيجه گيري در قالب فيلم؛ در فيلم ما چهار(دو؟) شخصيت اصلي داريم که عبارتند از زوج هاي بتي-ريتا و دايان-کاميلا که زوج اول را در 2/3 ابتدايي و زوج دوم را در ادامه ي داستان مي بينيم.در قسمت اول بتي دختري ايست شاداب که بدنبال شهرت به هاليوود آمده و ريتا زني ضعيف و آزرده است که در پي يک حاميست که به او کمک کند و به بتي پناه مي آورد، بتي هم به او کمک مي کند و آن دو در گذر زمان هرچه بيشتر به هم نزديک مي شوند و درست بعد از لحظاتي که اوج لذت با هم بودن را حس مي کنند در پي احساسي دروني ريتا بتي را به مکاني به نام Club Silencio مي برد (يادآور لحظاتي اين چنيني در فيلم"بزرگراه گمشده"که در مقابل کلبه اتفاق مي افتد و اتفاقات بعد از آن)و در آنجاست که به عقيده ي خيلي ها مرز بين واقعيت و رويا در فيلم محسوب مي شود ولي در بررسي من نقشي ديگر به عهده دارد. در ادامه مي بينيم که نام شخصيت هاي بتي-ريتا بترتيب به دايان-کاميلا تغيير مي يابد و گويي با انسان هاي ديگري طرفيم!که در آن جريانات نقش حامي و حمايت شونده براي دو معشوقه عوض مي شود و کاميلا در نقش زني قوي ظاهر مي شود که گويا ديگر تمايلي به ادامه ي رابطه با دايان ندارد و با يک کارگردان ازدواج کرده و باعث برانگيختن حسادت دايان شده دايان هم با استخدام يک قاتل سفارش قتل کاميلا را مي دهد و در پايان هم بخاطر عذاب وجدان خودکشي مي کند.
اگر کمي با نظريه ي هولوگرافيک در حوزه ي ذهن آشنا باشيم به اين نکته واقفيم که ذهن ساختاري هولوگرافيک دارد و اين بدين معناست که تمامي خواص يک ساختار هولوگرافيک را دارد از جمله نحوه ي ذخيره ي اطلاعات در آن. در حقيقت اين ايده ي فرويد که روياها از ضمير ناخودآگاه سرچشمه مي گيرند هم گوياي اين مطلب است که اطلاعاتي که در طول بيداري(؟) در ذهن ثبت مي کنيم به نحوي متفاوت در رويا به سراغمان مي آيند.اما بحث در اينجا اينست که آيا در فيلم همينگونه است؟!جواب منفي است؛ يعني بنظر بنده خواب و بيداري اصلن در اين اثر مطرح نيستند که بخواهيم قسمت خواب و بيداري را از هم تفکيک کنيم بلکه جهان تصوير شده در فيلم هم جهاني هولوگرافيک است با تمام خصوصيات آن و اين ما هستيم که در مقام بيننده به اين دنيا (ذهن مولف) راه پيدا مي کنيم.در واقع لينچ با گرداندن زاويه ي دستگاهي که اين ساختار هولوگرافيک را رمزگشايي مي کند در هر قسمت بخشي از اطلاعات را در اختيارمان قرار مي دهد!اين بدان معني است که ما به هيچ وجه شاهد دو چيز نيستيم و اتفاقات درون فيلم در واقع درجات مختلفي از يک حقيقت هستند و در جهان هايي موازي صورت مي گيرند.
طبق نظريه ي هولوگرافيک تمام موجودات جهان از يک هم بستگي ماهوي برخوردارند که اين هم بستگي در لايه ي اصيل نظم (نظم مستتر) برقرار است و در واقع آن چيزي که ما از آن به عنوان نظم در جهان نام مي بريم چيزي نيست جز نظم نامستتر؛ در عالم رويا (اگر چيزي بعنوان رويا باقي مانده باشد!) ما وارد آن نظم مستتر مي شويم و هر يک در حد توان خود در آن دست به برقراري ارتباط مي زنيم که با توجه به اينکه در نظم مستتر از هم بستگي با بقيه ي جهان برخورداريم عجيب نيست که خود را در ارتباط هاي گاه عجيب مي بينيم.هر وقت هم سایشی بین دو جهان موازی بوجود بیاید لایه های حقیقت با هم برخورد می کنند و این پدیده ایست که از آن با عنوان الهام یاد می کنیم (جعبه و کلید آبی و اتفاقات Club Silencioرا به یاد بیاورید) و این چالش ایجاد می کند.در طول فیلم بارها شاهد این لحظاتِ (بظاهر) گنگ هستیم که سطوح جداگونه ی واقعیت در هم تداخل پیدا می کنند که نمونه ی اعلای آن حرف های شخصیت "جادوگر"در Club Silencio است که
می گوید:
 

هیچ گروهی نیست.....همه چیز نوار ضبط شده است و ...
که خود بوضوح با این نظریه هماهنگ است بدین صورت که گویی لینچ رو به ما کرده و می گوید که تصاویری که می بینید تنها حضور نوار ضبط شده (سطحی از واقعیت) در سطح کنونی (سطحی دیگر) است و از طرفی دیگر به دیدگاه جبرگرایانه ی کارگردان هم پهلویی می زند که در آثار پیشین حداقل به این وضوح دیده نشده بود.

ادامه دارد

2 نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 6:54 PM  توسط احسان  |